وحشى بافقى
شه سرير ولايت
سپهر قصد من زار ناتوان دارد * كه بر ميان كمر كين ز كهكشان دارد
جفاى چرخ نه امروز مىرود بر من * به ما عداوت ديرينه در ميان دارد
به كنج بيكسى و غربتم من آن مرغى * كه سنگ تفرقه دورش ز آشيان دارد
منم خرابه نشينى كه گلخن تابان * به پيش كلبهء من حكم بوستان دارد
كسى كه كرد نظر بر رُخ خزانى من * سرشك دم بدم از ديدهها روان دارد
چه سازم آه كه از بخت واژگونهء من * به عكس گشت خواصى كه زعفران دارد