تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خوشه هاى طلائى ( فارسي ) — صفحة 256

مساهمون:

ص٢٥٦
زمانه طفل هوس پيشه ، بالهاى مرا * پس از شكستن و خستن به يكدگر بسته‌ست
فريبِ جلوهء سالوسيان مخور كاين قوم * اميدشان به خدا نه ، به سيم و زر بسته‌ست
به رغم داعيه داران غيب و كشف و شهود * خمى كه مخزن سرّ خداست ، سر بسته‌ست
هميشه منتظر « او » دل اين بلاكش عشق * اميد خويش به مهدىّ منتظَر بسته‌ست
دلم به ياد تو شبها ز حلقه حلقهء آه * هزار هاله به پيرامن قمر بسته‌ست
فلق دميد كه پيك سپيده مىآيد * اگرچه بنجهء شب چشمه سحر بسته‌ست
بگو به قافلهء صبر ، ترك منزل كن * كه گفته است كه دروازهء ظفر بسته‌ست ؟
از اين كوير گذشتن اميد مىطلبد * مگر اميد تو بر روى خلق دَر بسته‌ست ؟
همان خداى كه ره را ز نيل بگشايد * اميد راهروانرا به راهبر بسته‌ست