بر چشم من چنين كه شد از روزگار تنگ * ترسم ز سايهاش نگذارد بر آفتاب
بينم به چشم خويش قيامت كه اختران * از آسمان چشمم ريزند بىحساب
پوشيدهاند پردهنشينان چشم من * بر هفت پرده ، پردهء ديگر ، زهى حجاب
پوشنده پرده مردم بر عيب خويشتن * بر پرده من چه پوشم ازينم در اضطراب
عين الكمال دور ز عيشى كه كردهام * از چشم خود پياله و از خون خود شراب
از زلف و روى لاله رخان ديده بستهام * كاين يك به مهر ماند و آن يك به مشك ناب
ديگر چه واقعهست كه چون طرّههاى يار * از بوى و مشك و عنبر آيم به پيچ و تاب ؟
گفتم به اشك شويم از ديده رنگ خون * از خود بتر نمود به خون ديدهام خضاب
هرگز گلى كه ديد كه رنگش فزون شود * هر چند بيش گيرد از وى كسى گلاب