ميرزا ابو الحسن حسينى ( فراهانى )
در مديح حضرت ولىّ عصر
ترسم كه بسكه مىكشم از درد اضطراب * از من چو نور ديده كند يار اجتناب
آهم ربوده خواب كسان وَرنه گفتمى * هرگز كسى مبيناد اين روز را به خواب
از آب ديده بر سر دريا نشستهام * با آنكه آب در بَدنم نيست چون حباب
خواب آن چنان محال نمايد نظر به من * كز بخت خويشتن بنمايم قبول خواب
گويا گداختهست شكر خواب صبحدم * در آب ديدهء من همچون شكر در آب
شد درد ، عاشق من و اين طرفه تركه من * چون عاشقان فشانم از ديده خون ناب