ميرزاى نوغانى خراسانى
اى حجّت حق پرده ز رخسار برافكن
افسوس كه عمرى پى اغيار دويديم * از يار بمانديم و به مقصد نرسيديم
سرمايه ز كف رفت و تجارت ننموديم * جز حسرت و اندوه متاعى نخريديم
بس سعى نموديم كه بينيم رُخ دوست * جانها به لب آمد ، رخ دلدار نديديم
ما تشنه لب اندر لب دريا متحيّر * آبى بجز از خون دل خود نچشيديم
اى بسته به زنجير تو دلهاى محبّان * رحمى كه در اين باديه بس رنج كشيديم
رُخسار تو در پرده نهانست و عيانست * بر هر چه نظر كرديم رُخسار تو ديديم