حافظ شيرازى
داستان فراق
زبان خامه ندارد سر بيان فراق * و گرنه شرح دهم با تو داستان فراق
دريغ مدّت عمرم كه بر اميد وصال * به سر رسيد و نيامد به سر زمان فراق
سرى كه بر سر گردون به فخر مىسودم * براستان ، كه نهادم بر آستان فراق
چگونه باز كنم بال در هواى وصال * كه ريخت مرغ دلم پر در آشيان فراق
كنون چه چاره كه در بحر غم به گردابى * فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق
بسى نماند كه كشتى عمر غرقه شود * ز موج شوق تو در بحر بيكران فراق