اگر بدست من افتد فراق را بكشم * كه روز هجر سيه باد و خان و مان فراق
رفيق خيل خياليم و همنشين شكيب * قرين آتش هجران و هم قران فراق
چگونه دعوى وصلت كنم به جان كه شدهست * تنم وكيل قضا و دلم ضَمان فراق
ز سوز شوق ، دلم شد كباب دور از يار * مدام خون جگر مىخورم ز خوان فراق
فلك چو ديد سرم را اسير چَنبر عشق * ببست گردن صبرم به ريسمان فراق
به پاى شوق گر اين ره به سر شدى « حافظ » * بدست هجر ندادى كسى عنان فراق