اى رهرو عشق از خطر راه مينديش * دل را تو به دريا زن و گو پر ز خطر باش
گر بهرهيى از نعمت آزادگيت نيست * بارى برو و بندهى ارباب نظر باش
خواهى كه برى ره به سرا پردهى تأثير * اى ناله در آميخته با سوز جگر باش
ترسم كه كسى بر رخ او در نگشايد * اى ديدهيى من دوخته چون حلقه به در باش
اى دل چو نهد پاى به چشم ترم از مهر * سرگرم پذيرائى از آن پاك گهر باش
او پيك مسيحا نفس حضرت مهدىست * خاك قدمش بوس و بگو كُحل بصر باش
در بيخبريهاست گر اى دل خبرى هست * از دوست خبر بشنو و از خويش به در باش
« پروانه » سر از پنجرهى صبر برون آر * حيران رخ شاهد رعناى ظفر باش