گفتمش كيست بدين موهبت آيد ؟ گفتند : * مهدى است اين كه از او حشمت و فر مىريزد
اين همان است كه گر تيغ كشد روز نبرد * از سر تيغ كجش فتح و ظفر مىريزد
ز تبرّاى عدوى تو تبر را ديدم * ريشهء خصم بدانديش تو بر مىريزد
به تماشاى گلستان اگر آيد اين سرو * دستهء گل به سرش دست قدر مىريزد
باغبان هر گل نو رسته كه دارد در باغ * همچو جان در قدمش تازه و تر مىريزد
به فراقش چكنم گر نكنم گريه مُدام * اشك خونين شب و روزم ز بصر مىريزد
روشنى بخش چراغ شب دلها « حّداد » * طرفه اشكى است كه هنگام سحر مىريزد