ناصر فيض ( فيض )
امروز و فردا مىكند
تا گره از زلف خود وا مىكند * صبح ما را شام يلدا مىكند
تا زنم دل را به درياى غمش * دامنم را اشك دريا مىكند
با خيالش مىروم از خويشتن * يار مىآيد تماشا مىكند
كشتهء شمشير ابرويش منم * مىشناسد ، ليك حاشا مىكند !
در هواى ديدنش ديرىست دل * بادهء حسرت به مينا مىكند
عمر ما را فرصتى ديگر نماند * او هنوز امروز و فردا مىكند !