محمّد رضا براتى ( براتى )
موج آئينه
به موج آينه جز نور ناب نتوان ديد * در آفتاب بجز آفتاب نتوان ديد
بدان جمال و شمايل كه در خيال منى * تو را جز آنكه ببينم به خواب نتوان ديد
به حال خانه خرابان عشق ، مرحمتى * كه پايدار بناى حباب نتوان ديد
سرشك ديده گل انتظار پرورده است * كه لطف اشك مرا در سحاب نتوان ديد
دل بلاكش ما را چو زلف پرشكنش * دمى جدا شده از پيچ و تاب نتوان ديد
ز جلوههاى تو اى همدم هميشهء دل * خراب خانهء دل را خراب نتوان ديد