عبّاس حدّاد كاشانى ( حدّاد )
اشك خونين
از دهان نمكين تو شكر مىريزد * يا دُر است آن هم از آن دُرج گهر مىريزد
نُقل نَقلت چه حديثى است كه هر كس كه شنيد * به دهان گهر افشان تو زر مىريزد
پيش درياى عطا و كرمت مىبينم * گنج پنهان شده و خاك به سر مىريزد
زاغ كلكت به دهان شهد بلاغت دارد * يا كه طوطى است ز منقار شكر مىريزد ؟
من مى حُبّ تو خواهم ز چه رو ساقى دهر * جاى مى در قدحم خون جگر مىريزد
گر بدين كوكبه آن كوكب رخشان آيد * جلوهاش آبروى شمس و قمر مىريزد