جعفر رسول زاده ( آشفته )
حلقههاى اشك
جان را مَپُرس با غم هجران چه مىكند ؟ * با تيغ تيز ، پيكر عريان چه مىكند ؟
مستانهى غمت مِى جنّت نمىخورد * سرگشتهى تو با سرو سامان چه مىكند
بوديم خاك و با نِگهت كيميا شديم * بنگر به ذرّه ، مهر درخشان چه مىكند !
از ابر لطف توست كه سرسبز ماندهايم * در اين كوير تف زده ، باران چه مىكند ؟
ما را كه ديد بر سر كويش به خنده گفت : * بيمار ره نبرده به درمان ، چه مىكند ؟ !
اى صد بهار از تو شكوفا بيا ، بيا * باد خزان ببين به گلستان چه مىكند