حق را نشناختند و خود متصدى خلافت شدند . گفتهاند بعد از آنكه امر ولايت عهد تمام شد عباسيان بدان راضى نشدند « 1 » گفتند مأمون حرامزاده است و بر مأمون خروج كردند و عم او را ابراهيم ، خليفه ساختند در بغداد ؛ و چون مأمون ديد كه كار مختل مىگردد ، ملك « 2 » فانى را بر آخرت اختيار كرد و حضرت امام را زهر داد و حق تعالى اعلم است به حقيقت اين حال كه مأمون به چه قصد اين امر مىساخت .
القصه تدبيرى كه فضل بن سهل كرده بود موافق راى مأمون شد و در آن وقت افضل و اشراف و اكمل علويان به جميع جهات حسبى و نسبى حضرت امام رضا عليه السّلام بود . مأمون بدان حضرت كتابت نوشت و آن حضرت در مدينه به عبادت مشغول بود و اصلا به خلافت و ملك التفات نمىفرمود و مأمون به تعظيم تمام آن حضرت را از مدينه به خراسان آورد و آنچه وظايف تعظيم و استقبال باشد بجا آورد و آن حضرت را به ولايت عهد خلافت تكليف كرد هر چند آن حضرت استنكاف نمود و استغنا فرمود مأمون قبول نكرد و مجمعى عظيم ساخت و علمهاى سبز شعار آن حضرت راست كرد و در آن مجمع عظيم تمامى قواد لشكر و امراى عرب و اولاد عباس و رءوس بنى هاشم و ساير قبايل قريش را امر فرمود كه با آن حضرت به ولايت عهد به آن وجه كه بعد از مأمون حضرت امام [ را ] خليفه دانند بيعت كنند .
يكى از محبان اهل البيت حكايت كرد كه در روزى كه مأمون خليفه حضرت امام را ولىّ عهد خود مىساخت و مجلسى بدان آراستگى مهيّا شده بود ، و علمهاى سبز بر بالاى سر حضرت امام بازداشته بودند و حضرت امام همچون ماه شب چهارده درخشان و جامههاى سبز پوشيده بود ، من در شكل شمايل آن حضرت و فرّ و شكوه او حيران مانده بودم و از شادى آن حال كه خلافت به آن حضرت رسيد نزديك بود كه پرواز كنم . حضرت امام در من نگاه كرد و مرا بسيار شادمان و فرحناك يافت ؛ اشارت فرمود كه نزديك آى . چون نزديك رفتم سر فراگوش من نهاد و گفت : بسيار شادمانى منماى كه اين كار تمام نمىشود و چنان بود كه آن حضرت فرموده بود .
هامش
( 1 ) . در اصل : شدند !
( 2 ) . در اصل : و ملك .