بر اسبى اشهب نشسته ، شمشيرى در دست گرفته .
او را گفت كه : ترا گفتم ابو على را رها كن فرزند من ، و گويى آن چهار كس را كشته بود كه در خانهء سيد برو موكل بودند و سرشان از تن جدا كرده و لطمه به روى امير جعفر زده بود . چنان كه بعضى از محاسن وى بيفتاده بود ، و تبش گرفته بود از آن طبنجه .
گفت : اى شقى رها كن تو او را و اگر نه ترا بكشم . گفت : او را رها كنم .
بيدار شد و او را تب گرفته بود . علوى را رها كرد و مال وى با وى داد ، آنچه مانده بود و آنچه صرف كرده بود عوض آن بداد . چون روز شد فرزندان موكلان را بخواند ، و حال پدران از ايشان پرسيد .
گفتند : ايشان را دوش در خانه علوى رها كرديم . گفت برويد و بنگريد كه حال ايشان چيست ؟ برفتند ، [ گ 54 ] ايشان را ديدند سرها از تن جدا كرده
عيسى بن عبد اللّه روايت كند از پيرى قريش ، نام وى ببرد .
مرد گفت : مردى را در شام ديدم نيمى از روى او سياه بود و آن را مىپوشانيد از او پرسيدم كه سبب اين حال چيست ؟ حال را بگوى .
گفت : بگويم از بهر آنكه با خداى تعالى نذر كردم كه هر كه سبب اين حال از من پرسد بگويم و پوشيده ندارم . من عظيم دشمن امير المؤمنين عليه السلام بودم و ذكر او بسيار كردمى به ناسزا يك شب خفته بودم يكى در خواب نزد من آمد .
گفت : تويى كه در حق على ناسزا مىگويى ؟ لطمهاى بر نيمهء روى من زد .
بامداد نيمهء روى من سياه بود . چنان كه مىبينى .
جابر جعفى روايت كند از ابو جعفر محمد الباقر عليه السلام گفت :
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 494
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٤٩٤