تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 494

مساهمون:

ص٤٩٤
بر اسبى اشهب نشسته ، شمشيرى در دست گرفته . او را گفت كه : ترا گفتم ابو على را رها كن فرزند من ، و گويى آن چهار كس را كشته بود كه در خانهء سيد برو موكل بودند و سرشان از تن جدا كرده و لطمه به روى امير جعفر زده بود . چنان كه بعضى از محاسن وى بيفتاده بود ، و تبش گرفته بود از آن طبنجه . گفت : اى شقى رها كن تو او را و اگر نه ترا بكشم . گفت : او را رها كنم . بيدار شد و او را تب گرفته بود . علوى را رها كرد و مال وى با وى داد ، آنچه مانده بود و آنچه صرف كرده بود عوض آن بداد . چون روز شد فرزندان موكلان را بخواند ، و حال پدران از ايشان پرسيد . گفتند : ايشان را دوش در خانه علوى رها كرديم . گفت برويد و بنگريد كه حال ايشان چيست ؟ برفتند ، [ گ 54 ] ايشان را ديدند سرها از تن جدا كرده عيسى بن عبد اللّه روايت كند از پيرى قريش ، نام وى ببرد . مرد گفت : مردى را در شام ديدم نيمى از روى او سياه بود و آن را مىپوشانيد از او پرسيدم كه سبب اين حال چيست ؟ حال را بگوى . گفت : بگويم از بهر آنكه با خداى تعالى نذر كردم كه هر كه سبب اين حال از من پرسد بگويم و پوشيده ندارم . من عظيم دشمن امير المؤمنين عليه السلام بودم و ذكر او بسيار كردمى به ناسزا يك شب خفته بودم يكى در خواب نزد من آمد . گفت : تويى كه در حق على ناسزا مىگويى ؟ لطمه‌اى بر نيمهء روى من زد . بامداد نيمهء روى من سياه بود . چنان كه مىبينى . جابر جعفى روايت كند از ابو جعفر محمد الباقر عليه السلام گفت :