تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 491

مساهمون:

ص٤٩١
مىگويد على بن ابى طالب مرا كور كرد و از درد چشم بىقرار است . گفتيم : ما از بهر اين كار آمديم ، در بگشا . در بگشود . در اندرون رفتيم . او را ديديم بر اقبح فرياد مىداشت و مىگفت : چه بوده است على بن ابى طالب را با من ؟ چه با وى كرده‌ام . دوش قضيب بر چشم من زد ، مرا كور كرد . ابو جعفر گفت : خواب آن چنان كه ديده بوديم با وى بازگفتيم و او را ملامت كرديم . گفتيم : اعتقاد بد دارى ! ازين بازگرد ، و ديگر زبان درو دراز مكن . گفت : خداى تعالى جزاى خير مدهاد شما را اگر على چشم ديگر من كور كند . من او را به ابو بكر و عمر تقديم نكنم . برخاستيم و بيرون آمديم . گفتيم درين ملعون خيرى نيست . ابو بكر گفت : بعد از سه روز ما پيش او رفتيم تا حال وى معلوم كنيم . چون به اندرون رفتيم . چشم ديگرش كور شده بود . گفتيم : ازين برنمىگردى ؟ گفت : به خداى عز و جل كه من ازين برنگردم و ترك اين اعتقاد نكنم . على بن ابى طالب گو ، هر چه مىخواهى مىكن . برخاستيم بيرون آمديم بعد از هفته ما پيش وى رفتيم تا حال وى معلوم كنيم . او را دفن كردند و پسرش مرتد شد و به روم رفت از دشمنى على بن ابى - طالب عليه السلام . ما برخوانديم : « فقطع دابر القوم الذين ظلموا و الحمد للّه رب العالمين » طبرى گويد اين حكايت از نسخهء ابو جعفر الدوريستى كه به خط خود نوشته بود در سال چهارصد و يك نقل كرديم . روايت كند از عثمان بن عفان السجزى كه او گفت از خانه بيرون رفتم به طلب علم . به بصره رفتم به نزد محمد بن عباد صاحب عابدان . گفتم مردى