گفتم : يا رسول اللّه ، او را كشتم و اينك كارد خونآلود از خون وى .
رسول گفت : بده ، كارد به رسول دادم .
پس به حسين گفت : او را آب بده . و او مرا آب داد . نمىدانم كه آب خوردم يا نه . پس بيدار شدم ترسان و لرزان و به نماز مشغول شدم چون صبح برآمد ، فرياد زنان شنيدم . جاريه را گفتم :
اين چه فرياد است ؟
گفت يا مولاى ، فلان كس را در جامهء خواب كشتهاند . در حال حاجب و مردان او آمدند و همسايگان را مىگرفتند . من پيش امير رفتم . او را گفتم از خداى بترس اى امير ، ايشان بىگناهند . او را من كشتم .
امير گفت : او را چه مىگويى تو نزد ما نه از آنهايى كه اين تهمت بر تو نهند . گفتم : اين چيزيست كه در خواب بود و اين حكايت با وى بگفتم ، چنان كه رفته بود .
امير گفت : خداى تعالى ترا جزاى خير دهد تو ازين بىگناهى و ايشان نيز هم .
روايتى ديگر هم اين را وى گويد : جماعتى از اهل خراسان ما را خبر دادند ، گفتند : تهمت نهاد امير داود پدر سلطان الب ارسلان بن سيد ابى على بن عبيد للّه العلوى المعروف به ، نو دولت .
گفت : او را ميلى با سلطان محمود است . او را بگرفتند و صد هزار درهم و پنجاه هزار دينار بستدند و او را محبوس كردند و رنج مىنمودند . امير المؤمنين را شبى در خواب ديد كه شيشه به دو داد ، كافور در آن شيشه بود .
گفت : ابو على را رها كن و مال وى با وى ده ! از خواب بيدار شد و آنچه ديده بد فراموش كرد . ديگر باره در خواب شد امير المؤمنين را ديد ، عليه السلام « 1 »
هامش
( 1 ) در اصل : بر اسبى عليه السلام اشهب