تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 493

مساهمون:

ص٤٩٣
گفتم : يا رسول اللّه ، او را كشتم و اينك كارد خون‌آلود از خون وى . رسول گفت : بده ، كارد به رسول دادم . پس به حسين گفت : او را آب بده . و او مرا آب داد . نمىدانم كه آب خوردم يا نه . پس بيدار شدم ترسان و لرزان و به نماز مشغول شدم چون صبح برآمد ، فرياد زنان شنيدم . جاريه را گفتم : اين چه فرياد است ؟ گفت يا مولاى ، فلان كس را در جامهء خواب كشته‌اند . در حال حاجب و مردان او آمدند و همسايگان را مىگرفتند . من پيش امير رفتم . او را گفتم از خداى بترس اى امير ، ايشان بىگناهند . او را من كشتم . امير گفت : او را چه مىگويى تو نزد ما نه از آنهايى كه اين تهمت بر تو نهند . گفتم : اين چيزيست كه در خواب بود و اين حكايت با وى بگفتم ، چنان كه رفته بود . امير گفت : خداى تعالى ترا جزاى خير دهد تو ازين بىگناهى و ايشان نيز هم . روايتى ديگر هم اين را وى گويد : جماعتى از اهل خراسان ما را خبر دادند ، گفتند : تهمت نهاد امير داود پدر سلطان الب ارسلان بن سيد ابى على بن عبيد للّه العلوى المعروف به ، نو دولت . گفت : او را ميلى با سلطان محمود است . او را بگرفتند و صد هزار درهم و پنجاه هزار دينار بستدند و او را محبوس كردند و رنج مىنمودند . امير المؤمنين را شبى در خواب ديد كه شيشه به دو داد ، كافور در آن شيشه بود . گفت : ابو على را رها كن و مال وى با وى ده ! از خواب بيدار شد و آنچه ديده بد فراموش كرد . ديگر باره در خواب شد امير المؤمنين را ديد ، عليه السلام « 1 »
هامش
( 1 ) در اصل : بر اسبى عليه السلام اشهب
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 493 | محمد بن حسين رازي