تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 496

مساهمون:

ص٤٩٦
بهشت است . گفتيم : يا امير المؤمنين ، تو بر آن قادرى ؟ گفت : من قسيم جنت و دوزخم ميان امت محمد صلى اللّه عليه و آله و من احبهم اليه ، يعنى رسول مرا از جملهء امت دوستر دارد . روايت كند عبد اللّه بن عبد الجبار از پدر خويش ، از صادق ، از باقر ، از زين عباد ، از حسين بن على عليهم السلام . گفت : نزد امير المؤمنين نشسته بوديم در سراى خود و در آنجا درختى انار بود خشك شده . قومى از دشمنان امير المؤمنين درآمدند ، و قومى از محبان [ گ 55 ] حاضر بودند ؛ گفت ، بنشستند گفت : من امروز شما را آيتى نمايم كه در ميان شما ماند ، فايده باشد در ميان بنى اسرائيل ، چنان كه خداى عز و جل گفت :
« إِنِّي مُنَزِّلُها عَلَيْكُمْ فَمَنْ يَكْفُرْ بَعْدُ مِنْكُمْ فَإِنِّي أُعَذِّبُهُ عَذاباً لا أُعَذِّبُهُ أَحَداً مِنَ الْعالَمِينَ »
چون ايشان فايده خواستند خداى تعالى گفت : من آن را بشما فرستم هر كه از شما بعد از آن انكار كند او را عذابى كنم كه هيچ كس را از عالميان مانند آن عذاب نكنم . پس امير المؤمنين گفت : نظر كنيد به درخت . نظر كرديم . آب ديديم كه در عروق آن مىرفت . پس سبز شد و درآويخت در سرما ، آنگه نظر كرد امير المؤمنين عليه السلام ، به محبان خود گفت : دست دراز كنيد و انار بچينيد و بخوريد بنام خداى . گفت : قوم گفتند : بسم اللّه الرحمن الرحيم ، و انارها بگرفتيم و بخورديم و هرگز ما از آن خوشتر نخورده بوديم . پس امير المؤمنين بدان قوم كه مبغض وى بودند ، گفت دست كنيد و انار بگيريد و بخوريد ايشان دست دراز كردند نتوانستند . چون دست‌ها دراز مىكردند شاخهاى آن بالاتر مىرفت ، هيچ يك از ايشان انار نمىتوانست گرفت .