تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 492

مساهمون:

ص٤٩٢
غريبم ، از بلاد دور پيش تو آمدم تا علم آموزم و فايده گيرم . گفت : از كجايى ؟ گفتم : از سيستان . گفت : از شهر خوارج ؟ گفتم اگر من خارجى بودمى علم از تو طلب نكردمى . گفت : خبر دهم ترا از حديثى نيكويى تا چون به بلاد خود روى ايشان را خبر دهى . گفت : بنويس او را . مرا همسايه [ اى ] بود متعبد . در خواب ديدم كه او وفات يافت . او را دفن كردند ، پس او را حشر كردند و حساب كردند و به صراط بگذرانيدند . گفت : به حوض رسول صلى اللّه عليه و آله رسيد . رسول صلى اللّه عليه و آله بر كنارهء حوض نشسته بود و حسن و حسين آب به امت مىدادند . من پيش حسن رفتم آب طلب داشتم ، آب مرا نداد و پيش حسين رفتم و مرا آب نداد . گفت : اگر نزد امير المؤمنين روى ترا آب ندهد . بگريستم . گفتم : يا رسول اللّه ، من از امت توام و از شيعهء على عليه السلام . گفت : ترا همسايه [ اى ] هست و لعنت على مىكند و تو او را نهى نمىكنى ! گفتم : يا رسول اللّه ، من مردى ضعيفم قدرت آن ندارم و او از حواشى سلطان است . گفت : رسول صلى اللّه عليه و آله كاردى بيرون آرد ، گفت : برو او را بكش . من آن كارد از دست رسول صلى اللّه عليه و آله بستدم و به در خانه وى رفتم . در خانه گشوده بود . در اندرون رفتم و به غرفه شدم او را ديدم بر جامهء خواب خفته . نزديك شدم او را بكشتم و باز پيش رسول صلى اللّه عليه و آله رفتم .