غريبم ، از بلاد دور پيش تو آمدم تا علم آموزم و فايده گيرم .
گفت : از كجايى ؟
گفتم : از سيستان .
گفت : از شهر خوارج ؟ گفتم اگر من خارجى بودمى علم از تو طلب نكردمى .
گفت : خبر دهم ترا از حديثى نيكويى تا چون به بلاد خود روى ايشان را خبر دهى .
گفت : بنويس او را . مرا همسايه [ اى ] بود متعبد . در خواب ديدم كه او وفات يافت . او را دفن كردند ، پس او را حشر كردند و حساب كردند و به صراط بگذرانيدند .
گفت : به حوض رسول صلى اللّه عليه و آله رسيد . رسول صلى اللّه عليه و آله بر كنارهء حوض نشسته بود و حسن و حسين آب به امت مىدادند . من پيش حسن رفتم آب طلب داشتم ، آب مرا نداد و پيش حسين رفتم و مرا آب نداد .
گفت : اگر نزد امير المؤمنين روى ترا آب ندهد . بگريستم . گفتم : يا رسول اللّه ، من از امت توام و از شيعهء على عليه السلام .
گفت : ترا همسايه [ اى ] هست و لعنت على مىكند و تو او را نهى نمىكنى !
گفتم : يا رسول اللّه ، من مردى ضعيفم قدرت آن ندارم و او از حواشى سلطان است .
گفت : رسول صلى اللّه عليه و آله كاردى بيرون آرد ، گفت :
برو او را بكش . من آن كارد از دست رسول صلى اللّه عليه و آله بستدم و به در خانه وى رفتم . در خانه گشوده بود . در اندرون رفتم و به غرفه شدم او را ديدم بر جامهء خواب خفته . نزديك شدم او را بكشتم و باز پيش رسول صلى اللّه عليه و آله رفتم .
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 492
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٤٩٢