پس گفت : چه سود دارد فاطمه و على را ، و على مسلمانان را كشته ، باشد و طعن در فاطمه زد ، و سخنى چند قبيح بگفت در حق وى صلوات اللّه عليها .
ابو جعفر گفت : به رفيق گفتم چه خواهيم كرد اين حديث كه ازين مىنويسيم و او را دين و ديانت نيست ، لا يزال زبان دراز كرده است در على و فاطمه .
و اين مذهب مسلمانان نباشد .
رفيق گفت : راست گفتى . پيش ديگر رويم كه اين ملعون گمراه است . بر آن عزم آمديم كه فردا پيش ديگرى رويم كه در شب به خواب ديدم كه گويا به مسجد جامع مىرفتم . بازنگريستم . ابو عبد اللّه محدث ديدم و امير المؤمنين عليه السلام بر درازگوشى مصرى نشسته بود . و به جامع مىرفت : گفتم : وا ويلاه ، اين ساعت گردن ابو عبد اللّه بزند . چون نزديك وى رسيد ، قضيب بر چشم راست وى زد ، گفت : يا ملعون ، چرا سب من و فاطمه مىكنى ؟ آن ملعون دست بر چشم نهاد ، گفت : اوه ، مرا كور كردى . ابو جعفر گفت : بيدار شدم عزم آن كردم كه بروم و با رفيق بازگويم آنچه ديدم . در حال رفيق مىآمد ، متغير شده .
گفت : مىدانى كه چه افتاد ؟ گفتم خبر ده . گفت : دوش خوابى ديدم با ابو عبد اللّه محدث . و خواب بازگفت : همچنان بود كه با تو گفتم بىزيادت و نقصان . او را گفتم : من مثل اين ديدم ، [ گ 52 ] عزم كردم كه بيايم و حال با تو بگويم ، تو سبق بردى . برخيز تا مصحف برگيريم و پيش وى رويم و حال با وى بگوييم و به مصحف سوگند خوريم كه خلاف نمىگويم او را نصيحت كنيم تا از آن بازگردد كه اين اعتقاد فاسد است . برخاستيم به در خانه وى رفتيم . در بسته بود . در بزديم .
دخترش پيش درآمد .
گفت : او را نتوانيد ديد ، و بازگشت . ما بار دوم در بزديم ؛ نيامد .
گفت : ممكن نيست ، كه اين ساعت او را نتوانيد ديد . گفتيم چه ؟
گفت : از نيمشب . باز دست بر چشم نهاده است و فرياد مىدارد و
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 490
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٤٩٠