تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 480

مساهمون:

ص٤٨٠
آمَنُوا » *
؛ اين آن است كه اين آيت‌ها در حق او فرود آمده است . پس در اندرون رفت ؛ ابو صمصام نيز در اندرون بود . پس گفت : من هشتاد ناقه سرخ پشت ، شكم سفيد ، سياه چشم ، كه طرايف يمن و نفط حجاز بر آن باشد بر رسول صلى اللّه عليه و آله دارم . امير المؤمنين گفت : با تو حجتى هست ؟ گفت بلى : و خط به امير المؤمنين داد . امير المؤمنين عليه السلام بفرمود تا ندا كردند كه هر كه مىخواهد كه گزاردن دين رسول صلى اللّه عليه و آله ببيند فردا بيرون مدينه حاضر شود . روز ديگر خلق از مدينه بيرون رفتند و منافقان مىگفتند اداء اين دين بتواند كردن و او هيچ ندارد ، در حكايت خود فضيحت شود . اين تصوير نبندد كه او هشتاد ناقه پشت سرخ ، شكم سفيد ، سياه چشم با جمله طرايف يمن و نفط حجاز حاصل تواند كرد . چون جمع شدند امير المؤمنين عليه السلام با فرزندان و اصحاب بيرون آمدند و دوستان ، و چيزى به سر بو الحسن بگفت و هيچ كس ندانست پس گفت : يا ابا صمصام ، با پسر من حسن برو ، پيش تل ريگ . حسن برفت و ابو صمصام با وى مىرفت چون به تل ريگ رسيدند . حسن دو ركعت نماز بكرد و كلماتى چند بگفت ، نمىدانستند كه چه مىگفت ، و قضيب رسول در دست داشت ، بر تل داشت شكافته شد . سنگى در آن ميان از جاى خود از عاج كرديد ، و بر آن سنگ دو سطر نوشته بود از نور : سطر اول : بسم اللّه الرحمن الرحيم ، لا إله الا اللّه و محمد رسول اللّه ، و سطر دوم : لا إله الا اللّه و على ولى اللّه . حسن قضيب بر سنگ زد ، شكافته شد مهار ناقه پديد آمد . حسن عليه السلام گفت : مهارش بگير يا ابا صمصام ، او مهارش مىكشيد تا هشتاد ناقه بيرون آمد . پشت سرخ شكم سفيد ، چشم سياه ، بار آن طرايف يمن و نفط حجاز . پس با نزد امير المؤمنين آمدند . امير المؤمنين گفت : حق خود استيفا كردى ؟ ابو صمصام گفت : بلى
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 480 | محمد بن حسين رازي