يا امير المؤمنين . گفت : خط بده . خط به امير المؤمنين داد . امير المؤمنين خط بديد . پس گفت كه رسول صلى اللّه عليه و آله مرا خبر داد كه حق تعالى اين ناقهها را به دو هزار سال ، پيش از ناقه صالح در سنگ بيافريد . و منافقان چون بديدند ، گفتند اين كمتر سحر على است .
و اين قصه به طريقى ديگر روايت كردهاند ترك آن كرديم تا دراز نشود .
روايت كند عبد الرحمن بن كثير الهاشمى موالى ابو جعفر الباقر الصادق عليهما السلام ، گفت : امير المؤمنين عليه السلام با لشكر بيرون رفت تا به صفين رود . چون از فرات بگذشت نزديك كوه رسيد وقت نماز شام بود . آنجا فرو آمدند . پس وضو كرد . بانگ گفت . چون از بانگ فارغ شد كوه شكافته شد .
سرى اسفيد با محاسن اسفيد و روى اسفيد پديد آمد ، گفت : السلام عليك يا امير المؤمنين و رحمة اللّه و بركاته . مرحبا ، اى وصى خاتم الانبياء و قائد غر المحجلين و عالم و مؤمن و فاضل بر سر آمده ، ميراث صديقان و سيد اوصيا .
امير المؤمنين گفت : و عليك السلام ، اى برادر من شمعون بن حمون وصى عيسى عليه السلام روح اللّه . حال تو چگونه است ؟ گفت : رحمت بر تو باد ، من انتظار روح اللّه مىكنم تا فرود آيد و هيچ كس را نمىدانم در عالم كه بلاى او سختتر و ثوابش در قيامت بيشتر و منزلتش رفيعتر از تو صبر كن اى برادر ، درين رنج تا فردا كه به حبيب خود رسى . اصحاب تو ، اگر ديدندى آنچه بنى اسرائيل ديدند كه باره ايشان را به دونيم كردند و بعضى را به درخت مىكردند .
اگر اين روىها خاكآلودگون نگشته بدانند كه خداى تعالى چه عذاب از بهر ايشان ذخيره كرده است و سوى عاقبت ايشان ، حق بشناختندى ، يعنى لشكر معاويه . و اگر دانستندى اين روىهاى اسفيد يعنى لشكر امير المؤمنين آنچه خداى تعالى از بهر ايشان معد كردهاند از ثواب ، تمنا كردندى كه ايشان را گوشت از اندامها به مقراض برمىگرفتند و السلام عليك و رحمة اللّه و بركاته ، اى امير المؤمنين . پس كوه با هم آمد و امير المؤمنين عليه السلام به قتال اهل صفين
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 481
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٤٨١