مورود و شفاعت كبرى ؛ و آن مولاى ماست ، رسول خدا صلى اللّه عليه و آله .
اعرابى گفت : اگر تو بينى بگو كه قيامت كى خواهد به ؟ و باران كى آيد ؟ و چه در شكم اين ناقه من است ؟ و من فردا چه كسب كنم ؟ و كى بميرم ؟ و رسول صلى اللّه عليه و آله خاموش بود . هيچ نگفت : جبرئيل آمد و آيت آورد :
قوله تعالى
« إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ ، وَ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ يَعْلَمُ ما فِي الْأَرْحامِ وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ ما ذا تَكْسِبُ غَداً ، وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ »
[ گ 44 ] اعرابى گفت : دست دراز كن ، كه جز خداى تعالى خدا نيست ، متعالى است و تو رسول خدايى و من گواهى مىدهم ، چه به من دهى اگر من اهل بيتى [ و ] اعمام خود نزد تو آورم و مسلمان شوند .
رسول صلى اللّه عليه و آله گفت : ترا هشتاد ناقه پشت سرخ ، شكم سفيد ، چشم سياه ، پر از طرايف يمن و نفط حجاز بدهم
رسول صلى اللّه عليه و آله به على گفت : بنويس يا ابا الحسن ، بسم اللّه الرحمن الرحيم . اقرار آورد محمد بن عبد اللّه بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد المناف بر نفس خود در صحت نفس و عقل و بدن ، و جواز امر كه نزد وى است ، و در ذمتش از آن ابو الصمصام العبسى هشتاد ناقه پشت سرخ ، شكم سفيد ، چشم سياه ، پر از طرايف يمن و نفط حجاز ، و جمله اصحاب بر خود گواه گرفتم .
پس ابو الصمصام به نزد قبيله خود رفت و رسول صلى اللّه عليه و آله به جوار حق رسيد و ابو صمصام بازآمد و بنو عبس جمله ايمان آورده بودند . گفت اى قوم ، رسول كجاست ؟ گفتند : وفات يافت . گفت وصى او كيست ؟ گفتند : ابو بكر .
ابو صمصام در مسجد رفت ، گفت : اى خليفهء رسول ، من بر رسول صلى اللّه عليه و آله هشتاد ناقه سرخ پشت ، شكم سفيد ، سياه چشم پر از طرايف يمن و نفط حجاز دارم . ابو بكر گفت اى اعرابى ، چيزى مىخواهى كه در عقل نگنجد ، و اللّه كه رسول نه زر بگذاشت و نه سيم استر دلدل بگذاشت ، و درع فاضله على برگرفت ، و فدك رها كرد و ما به حق برگرفتيم و از نبى ما ميراث نگيرند .