تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 482

مساهمون:

ص٤٨٢
رفت . عمار ياسر و ابن عباس و مالك اشتر و هاشم بن عتبه و ابو ايوب انصارى و قيس بن سعد و عمرو بن الحمق و عبادة بن الصامت و ابو الهيثم بن تيهان رضى اللّه عنهم ، از امير المؤمنين پرسيدند كه اين شخص كه بود ؟ گفت : شمعون بن حمون وصى عيسى عليه السلام ، و ايشان سخن وى شنيدند ، يقينشان زيادت شد . گفتند : دل فارغ دار يا امير المؤمنين ، مادران و پدران ما فداى تو باد ، نصرت تو دهيم چنان كه آن برادرت رسول صلى اللّه عليه و آله داديم ، و از مهاجر و انصار كس از تو بازنايستد الا آنكه شقى باشد . امير المؤمنين بديشان دعا كرد . روايت كند اعمش بن سمرة بن عطيه از سلمان ، در حديثى دراز ، ما آنچه مقصود است ياد كنيم . گفت : زنى را بكشتند نام او ام فروه . به علت آنكه او على را دوست مىداشت ، و امير المؤمنين على عليه السلام غايب بود . چون با مدينه آمد به سر گور او رفت سر بر آسمان داشت ، گفت : « اللهم يا محيى النفوس بعد الموت ، و يا منشئى العظام الدارسات بعد الفوت » ، ام فروه را زنده گردان و او را عبرت آن كس كن كه عصيان تو كند . هاتفى آواز داد به امير المؤمنين برو ، پاى بر گور او زن ، و گو : امة اللّه . اى كنيزك خدا ، برخيز به فرمان خداى عز و جل . ام فروه از گور بيرون آمد و بگريست . گفت مىخواهند كه اطفاء نور تو كنند و خداى تعالى ابا مىكند ، و هر روز روشن‌تر مىگردد و ذكر تو بلندتر و اگر چه كفار كاره‌اند . [ گ 47 ] پس امير المؤمنين گفت : بيا ، او را پيش شوهر برد ، و بعد از آن دو پسر بياورد ، از موت امير المؤمنين شش ماه زنده بود . روايت كند محمد بن عمير از حنان بن سدير ، از ابو عبيدة الصادق [ عليه السلام ] گفت : چون امير المؤمنين از نماز فارغ شد به زمين بابل كله‌اى ديد آنجا افتاده بود گفت : اى جمجمه تو كيستى ؟ گفت : من فلان بن فلان بن فلان ، ملك فلان بلاد امير المؤمنين گفت : من على بن ابى طالب‌ام با من سخن گوى آنچه در حيوة ديدى و كردى . كله با وى به سخن آمد و قصه خود آنچه بر او گذاشته بود در طول عمر از خير و شر جمله با على گفت . در آن موضع كه آن كله سر با على بگفت مسجدى