كردهاند و آن مسجد به جمجمه معروف است و خلق بدانجا روند و نماز كنند و حاجت خواهند
روايت كند عيسى بن سلقان از صادق عليه السلام كه امير المؤمنين را خالى چند بودند از بنى مخزوم ، يعنى خالان ابو طالب جوانى از ايشان وفات يافت .
برادر او بيامد . گفت : يا امير المؤمنين ، برادرى از آن من از دنيا برفته است و مرا از بهر او حزنى و اندوهى عظيم است . امير المؤمنين گفت : مىخواهى كه او را به من نماى . پس امير المؤمنين رداى رسول صلى اللّه عليه و آله به خود فرو گرفت و بيرون رفت . نام آن ردا مستحاب بود . چون به سر گور رسيد لبها بجنبانيد .
پس پاى بر گور زد . آواز از گور بيرون آمد و به زبان كردى مىگفت :
و منيكا . امير المؤمنين گفت : تو از دنيا برفتى ، مردى عرب بودى . اين ساعت چرا كردى و فرس مىگويى ؟ گفت : از بهر آنكه نه بر سنت شما بمردم ، زبان من بگرديد .
« در ذكر آنچه به خواب ديدند از تعبير صورة اعداى امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام و حكم آن در بيدارى ظاهر شد . » روايت كند محمد بن عمر الواقدى ، گفت : هارون الرشيد هر روز عرفه بنشستى و علما را راه دادى تا نزد وى رفتندى . روزى از ايام نشسته بود ، و شافعى حاضر بود او را در جنب خود نشانده بود ، از بهر آنكه مطلبى و ابو يوسف و محمد بن الحسن پيش وى حاضر و نشسته بودند كه هر يك را از اهل البيت آن بود كه امامان ولايت باشند . واقدى گويد من به آخر همه رسيدم . هارون گفت : چرا دير آمدى ؟ گفتم : نه از بد خدمتى با پس ماندم . اما مهمى بود از بهر آن مهم از خدمت بازماندم . گفتا پيش آى .
نزديك او شدم مرا پيش خود بنشاند و قوم را در هر وقتى از علوم سخن مىگفتند .
هارون به شافعى گفت : اى پسر عم ، تو چند روايت مىكنى در فضايل على ( ع ) شافعى گفت : چهار صد حديث يا زيادت . او را گفت : بگو و مترس . گفت
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 483
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٤٨٣