مستعين به دو گفت : چون ابو محمد حسن العسكرى عليه السلام ، گفت : بهتر ازين استر نديدهام ، گفت : از آن تو است ، به خانه بر .
عسكرى گفت : لايق خليفه است .
مستعين گفت خليفه آن را به تو داد . ابو محمد العسكرى عليه السلام به پدرم گفت : آن را به اصطبل من بر ، و السلام .
سيف بن ليث گويد : من پسرى بيمار در مصر بگذاشته بودم . چون بيرون مىآمدم و پسر بزرگتر ازو وصى من بود ، و قيم بر اولاد و عقارات . خطى نوشتم به ابو محمد ، عليه السلام كه دعايى كن از بهر پسر رنجور . جواب نوشت كه بيمار صحت يافت ، و پسر بزرگ كه قيم و وصى بود مرد ؛ خداى را حمد گو ، جزع مكن ناتوان مخبط شود . بعد از آن مرد بيامد كه پسر صحت يافت و پسر بزرگ بمرد در آن روز كه خط ابو محمد عليه السلام رسيده بود .
على بن محمد گويد چون ابو محمد ، عليه السلام ، بدست نحرير « 1 » دادند با وى سخت برگرفت و او را مىرنجانيد . زنش او را ملامت كرد ، گفت : تو نمىدانى كه اين كيست كه در خانه تو است او را مرنجان و من مىترسم كه بلايى و رنجى به تو رسد ، گفت : و اللّه ، كه او را در ميان شيران اندازم . پس آن ملعون ، ابو محمد عليه السلام را در ميان شيران انداخت . چون نگه كردند او نماز مىكرد و شيران گرد برگرد وى ايستاده بودند .
احمد بن اسحاق گويد گويد : در پيش ابو محمد ، عليه السلام ، رفتم ، گفتم : من غمناكم از بهر چيزى ، و خواستم كه از پدر تو بپرسم اتفاق نيفتاد .
گفت : آن چيست ؟
گفتم : به من رسيده است از پدران تو كه انبياء عليهم السلام به پشت بازخسبند و مؤمنان بر دست راست ، و منافقان بر دست چپ [ 238 ] و شيطان به دو خسبد .
هامش
( 1 ) در اصل : بحرينايم ! ( با اعلام الورى ص 360 مقابله و تصحيح شد . )