تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 828

مساهمون:

ص٨٢٨

باب شصتم در ذكر معجزاتى چند از آن صاحب الزمان صلوات اللّه عليه

سيارى گويد : از نسيم و ماريه شنيدم كه گفتند : چون صاحب زمان صلوات اللّه عليه از شكم مادر بيرون آمد ، به زانو در افتاده بود ، و هر دو انگشتان سبابه بر آسمان داشته . پس عطسه‌اش « 1 » فرو آمد ، گفت : « الحمد للّه رب العالمين » و صلى اللّه عليه و آله ، - بنده ياد خدا كرد ، ننگ نداشت و گردن‌كشى نكرد ؛ پس گفت : دعوى كردند ظلمه كه حجت خداى باطل شود ؛ اگر مرا دستورى بودى در سخن گفتن ، اين سقف زايل شدى . ابو على الحسن آبى گويد : من از كنيزكى شنيدم كه گفت : مرا به هديه به ابو محمد بردند ، گفت : چون صاحب امر ديدم كه به وجود آمد نورى روشن ديدم كه ازو به افق آسمان رسيد ، و مرغان اسفيد ديدم كه از آسمان فرو مىآمدند و پرها بر سر وى فرو مىآوردند و بر جملهء اعضاء وى ، بعد از آن برفتند . من با عسكرى ، عليه السلام ، بگفتم ، بخنديد ، گفت : آنها ملائكه بودند كه از بهر تبريك فرو آمده بودند ، و ايشان انصار وى باشند چون خروج كند .

در ذكر معجزات وى در حال طفوليت ، عليه السلام

سعد بن عبد اللّه بن خلف القمى روايت كند در حديثى دراز ، ما قدر مقصود
هامش
( 1 ) در اصل : عطسيش