تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 824

مساهمون:

ص٨٢٤
و هر كه استخوان نبى ظاهر كند در حال باران بيايد . ابو هاشم جعفرى گويد خطى نوشتم به عسكرى عليه السلام ، و شكايت كردم از رنج حبس و ثقل قيدهاى آهن ، جواب نوشت كه تو امروز نماز پيشين در خانه خود كنى . چون وقت پيشين بود مرا از حبس بيرون آوردند ، و نماز پيشين در خانهء خود بكردم . ابو هاشم گويد چيزى نداشتم ، خواستم كه رقعه‌اى نويسم در حبس ، چيزى طلب كنم ، شرم داشتم ، ترك كردم . چون با خانه آمدم هشتصد دينار به من فرستاد ، و خطى نوشت كه چون محتاج باشى شرم مدار ، و بخواه ، هرچه خواهى تا به تو رسد ، ان شاء اللّه تعالى . اسماعيل بن محمد بن ابى على بن اسماعيل بن على بن عبد اللّه بن العباس گويد : بر سر راه نشسته بودم چون عسكرى مىگذشت ، گفتم : و اللّه كه هيچ ندارم و محتاجم . گفت : سوگند به دروغ خوردى ، دويست دينار در خانه دفن كرده‌اى و اين نه از بهر آن مىگويم ، تا سوگند به دروغ نخورى ؛ به غلام گفت : آنچه آنچه با تو است بده . صد دينار به من داد ، و عسكرى عليه السلام روى به من كرد و گفت : تو از آن محروم شوى وقتى كه بدان عظيم محتاج باشى ؛ و او راست گفت ، و اللّه كه دويست دينار در زير زمين نهاده بودم . چون آن صد دينار كه عسكرى به من داده بود نفقه كردم ، گويى بعد از آن درهاى روزى بر من بسته شد . خواستم كه آن دويست دينار بيرون آورم و نفقه كنم ، ندانستم كه آن كجا نهاده‌ام ؛ چندان‌كه انديشه كردم يادم بيامد . پسرى از آن من مىدانست كه آن كجا نهاده است . برگرفت و بگريخت . چنان كه حبه‌اى از آن به من نرسيد . ابو هاشم گويد : من محبوس بودم در حبس و عبد اللّه حرون ، و حسين بن - محمد العقيقى ، و حمزه ، و محمد بن ابراهيم عمرى ، ابو محمد العسكرى عليه السلام و برادرش جعفر در آنجا آوردند . ما گرد وى درآمديم ، و يكى از بنى جمح با ما بود ، مىگفت كه علوىام ، زندان‌بان ، صالح بن الوصيف بود . ابو محمد ، عليه السلام ، گفت : اكر نه آن بودى كه يكى در ميان شماست كه نه از شماست