تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 829

مساهمون:

ص٨٢٩
ياد كنيم ؛ گفت : به سرمن‌راى رفتم با احمد بن اسحاق ، به زيارت ابو محمد عليه السلام ، و مشكلاتى چندم بود كه ازو بپرسم . چون بدانجا رسيدم ، و به در - خانه او رفتم . دستورى خواستم ، ما را در اندرون بردند . و احمد بن اسحاق ، انبانى بر دوش نهاده بود ، در گليمى طبرى پوشيده و صد و شصت صره در آنجا بود از زر و نقره ، هر صره به مهر خداوند ؛ سعد گويد : نورى از روى ابو محمد مانند نور ماه بدر بود ، و بر ران راست وى كودكى نشسته بود به مشترى مىماند ، پيش او گويى زرين نهاده بود ، مرصع به جواهر . گفت : بعضى از رؤساء بصره به ابو محمد فرستاده بودند ، پيش وى مىگردانيد تا او بدان مشغول مىشد و ابو محمد چيزى مىنوشت . سلام كرديم ، جواب داد ، و تلطف كرد ، و اشارت كرد كه فرو نشينيد . چون از كتب فارغ شد احمد بن اسحاق انبان بيرون آورد از ميان گليم ، و پيش وى بنهاد . عسكرى عليه السلام رو با كودك كرد ، گفت : مهر برگير ، از هداياى شيعه به تو فرستاده‌اند . گفت : يا مولايى روا باشد كه من دست پاك به مال‌هاى نجس پليد كنم ؟ حلالى با حرام آميخته است . ابو محمد [ گ 239 ] عليه السلام ، گفت : اى پسر اسحاق ، تو بيرون آور هرچه در انبان است تا او جدا كند حلال از حرام ؛ اول صره‌اى كه احمد بن اسحاق بيرون آورد كودك گفت : اين از فلان بن فلان است از آن محلت ، شصت و دو دينار در آن است ؛ چهل و دو دينار از بهاى حجره‌اى كه به ميراث به وى رسيده بود ، و چهارده دينار از بهاى هشت جامه و سه دينار از اجرت دكان . عسكرى ، عليه السلام ، گفت : راست گفتى اى پسر ، دليلى كن بر آنچه حرام است . درستى بيرون آورد به سكه رى كه بعضى نقش از آن محو شده بود ، و قراضه‌اى املس به وزن دانگى و نيم . گفت علت تحريم اين آن است كه خداوند اين از منى ريسمان به جولاهه داد ، بعد از چندگاه دزد ببرد . جولاهه معلوم وى كرد ، قبول نكرد ، و منى و نيم ريسمان باريك از آن جولاهه بستد . جامه‌اى