كه نه از شماست ، و اشارت به يحيى كرد . من بگفتم كه چه وقت شما رها كنند . چون جمحى برون رفت از بهر وضو ، گفت : ازين احتراز كنيد كه نه از شماست ، و قصه با خود دارد كه به سلطان نوشته است ، و در آنجا ذكر آن كرده است كه شما به سلطان ( بد ) مىگوييد . يكى برخاست و جامه وى بجست قصه بيرون آورد . خبرهايى چند در آنجا نوشته ، و به خون ايشان سعى كرده ، و اين قصه دراز است . اين قدر ياد كرديم .
در ذكر معجزاتى چند [ از ] وى در معانى غير ازين .
احمد بن حرب القزوينى گويد : با پدر به سرمنراى بودم ، و بيطارى در پايگاه حسن العسكرى ، عليه السلام ، و مستعين را استرى بود ، كه مثل آن كس نديده بودند [ گ 237 ] از بزرگى و نيكويى ، و كس نمىتوانست كه زين بر آن نهد ، و نه لگام در سر وى كند ، و جمله رايضان جمع كردند هيچ كس برو نمىتوانست نشست . يكى از نديمان مستعين به دو گفت كه كس فرست و حسن بن على را بخوان گو ، برين استر نشيند تا او را بكشد ، و بازرهى . مستعين كس فرستاد و او را بخواند ، عليه السلام . پدر من با وى برفت .
گفت : چون بدانجا رفتند ، پدر من گفت ، چون عسكرى آن استر را بديد برفت و دست بر كفل استر نهاد پيش از آن كه كسى به دو گويد . در حال كه دست بر كفلش نهاد ، عرقى از استر روانه شد . بعد از آن عسكرى نزد مستعين شد ، و سلام كرد . مستعين تواضع كرد ، و او را جنب خود بنشاند ، گفت : يا با محمد ، لگام بر سر اين استر كن . عسكرى به پدرم گفت : لگام بر سر استر كن . مستعين گفت كه تو بر سرش كن . ابو محمد طيلسان از سر بنهاد ، و لگام بر سر استر كرد و با موضع خود آمد ، و بنشست ؛ دگر مستعين گفت : زينش بر نه ، عسكرى بر نهاد و بازگرديد .
مستعين گفت : تو بر آن مىنشينى ؟ عسكرى عليه السلام بر آن نشست ، و او منع نكرد ، گفت : در خانهاش بران ، در خانه براند ، پس فرو آمد . آنگه
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 825
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٨٢٥