در ذكر بازگفتن وى عليه السلام از انديشه مردم
ابو هاشم جعفرى گويد از عسكرى ، عليه السلام ، شنيدم كه بهشت را درى هست نامش معروف ، هر كه از اهل خير معروف باشد بدان در اندرون شود . بيرون آيد يا در اندرون رود . آواز در شنيدم ، و كنيزك از پس در گفت : يا ابو القاسم ، مولانا سلام مىرساند ، مىگويد : اين بيست دينار نفقهء تو است تا به پدر رسى . آن را بستدم و قصد كوهستان كردم . به طبرستان به پدر رسيدم . دينارى مانده بود به پدر دادم ، و قصه با وى بگفتم .
على بن على بن الحسين بن شاپور گويد : در سرمنرأى قحط بود در زمان عسكرى عليه السلام خليفه مستعين بود ، به حاجب گفت ، و اهل مملكت تا به استسقا رفتند سه روز پياپى به مصلى مىرفتند و دعا مىكردند . باران نيامد . جاثليق ، روز چهارم با نصارى به صحرا رفت ، و رهبانان ، راهبى در ميان ايشان بود هر گه كه دست برمىداشت باران مىآمد ؛ و روز دوم بيرون رفت باران پيشتر بيامد . خلق به شك افتادند ، و ميل به دين نصارى كردند . چون آن بديدند خليفه كسى را پيش عسكرى فرستاد ، و او محبوس بود . او را از حبس بيرون آورد ، گفت : امت جد خود درياب كه هلاك شدند .
عسكرى عليه السلام گفت : من فردا بيرون روم ، و شك ايشان زايل كنم .
روز سيوم جاثليق با نصاراى راهب بيرون رفت . عسكرى با اصحاب بيرون رفت چون عسكرى ديد كه راهب دست برداشت به يكى از قوم خود گفت :
دست راست وى بگير و آنچه در ميان انگشتان دارد از دست او بستان . آن شخص دست وى بگرفت . استخوان سياه از ميان انگشتان وى بيرون آورد .
پس عسكرى عليه السلام او را گفت : دعا كن . دستها برداشت ، و دعا كرد ابر [ گ 236 ] برفت ، و گشوده شد ، و آفتاب پديد آمد .
خليفه گفت : اين استخوان چيست ، يا با محمد عسكرى ؟ عليه السلام
گفت : اين مردى است از فرزندان نبيى از انبياء ، اين استخوان نبى است