شام با بغداد رفتى ، و از بغداد تا سرّمنرآى سه روز راه است .
على بن مهزيار گويد چون به سرّمنرآى رسيدم زينب كذابه آنجا بود دعوى مىكرد كه من دختر على و فاطمهام . متوكل او را حاضر كرد ، و او از آن بازنگرديد ، به قوم گفت كه حاضر گردند چه گونه بيان اين توان كرد .
فتح بن خاقان گفت : على نقى را حاضر كردند كه او بيان بكند . او را حاضر كردند . متوكل او را با خود بر تخت نشاند ، گفت : اين زن دعوى چنين مىكند تو چه مىگويى ؟
نقى عليه السلام گفت : آزمودن اين سهل است . خداى تعالى گوشت جمله فرزندان فاطمه و حسن و حسين بر سباع حرام كرده است او را در پيش شيران انداز اگر راست مىگويد ، ايشان او را هيچ تعرض نرسانند ، و اگر دروغ مىگويد او را بخورند . اين معنى با وى بگفتند ، اقرار كرد كه دروغ گفتم و بر درازگوش گوش نشست ، و دخترش بر درازگوش گوش نشست ، در راه سرمنرأى مىرفت . آواز بلند برداشت من زينب كذابهام مرا با رسول و فاطمه هيچ نسبت نيست و به شام رفت . بعد از چند روز نزد متوكل حكايت آنچه نقى گفته بود مىرفت . على بن - الجهم گفت : يا امير المؤمنين ، اگر اين در نفس او بيازمايى ترا حقيقت اين معلوم شود . متوكل بدان قوم گفت كه گوشت شيران مىدادند تا سه روز هيچ بديشان ندادند و ايشان را در ميان قصر بازداشتند ، و او در عرفهاى بنشست ، و در ببست ، و كس فرستاد . و نقى عليه السلام حاضر كرد . بفرمود تا در ببستند ، و نقى و شيران در صحن قصر ايستاده ، على بن يحيى و ابن احمدون گفتند : ما در ميان قوم بوديم ، چون نقى عليه السلام بيامد ، و در بستند و شيران به صفتى مىغريدند كه گوشها از غرهء ايشان كر شد . چون خواست كه پاى در دريچهء غرفه نهد شيران از پيش او برفتند ، و از غره ساكن شدند ، و خود را در وى ماليدند . و نقى ، عليه السلام ، دست بر آستين به سر ايشان فرو مىماليد . پس شيران سينه بر زمين نهادند و بعد از آن هيچ غره نكردند . نقى عليه السلام بر بالا آمد و متوكل در
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 820
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٨٢٠