تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 819

مساهمون:

ص٨١٩
جامه‌هاى پاكيزه و بوىهاى خوش . موكلان ايشان را نمىديدند ، گفتند : اين چه گريه و زارى است ؟ گفتم : نمىبينيد كه گور كندند و اين‌ها بر من موكل‌اند ، و مرا ازين كوه خواهند انداخت ، و درين گور دفن كنند ؟ گفتند : بلى ، مىبينيم . اگر ما اين حاجب از كوه بيندازيم ، و درين گور دفن كنيم . تو نفس خود نگاه مىدارى كه به روى ، و خدمت تربت رسول ، صلى اللّه عليه و آله ، مىكنى ؟ گفت : بلى . برفتند و حاجب را مىكشيدند . او فرياد مىكرد ، و آن موكلان نمىشنيدند . او را بر بالاى كوه بردند و به زير انداختند ، پيش از آنكه به زمين رسيد پاره پاره شد . چون موكلان آن را بديدند ، فرياد و گريه كردند ، و از من غافل شدند . آن ده‌گانه مرا برگرفتند و پيش تو آوردند ، و ايشان انتظار من مىكنند تا مرا به مدينه رسول برند تا خدمت گور رسول صلى اللّه عليه و آله مىكنم ، و كودك با ايشان برفت . پدر ، روز ديگر پيش نقى عليه السلام آمد ، و حال بازگفت : در حال خبر رسيد كه حاجب را از كوه به زير انداختند ، و آن شخص بگريخت . نقى عليه السلام مىخنديد و بدان شخص گفت ايشان نمىدانند آنچه ما مىدانيم . ابو الهيثم ، عبد اللّه بن عبد الرحمن صالحى گويد ، ابو هاشم جعفرى به ابو الحسن نقى گفت : من چون از پيش تو با بغداد مىروم ، عيشم منغص مىرود از اشتياق ، تو دعا كن از بهر من كه نمىتوانم به كشتى نشستن از بهر آنكه مرا هم به كشتى بازپس بايد رفتن ، و به جز ازين اسب ندارم الا ضعيفى ، دعا كن تا خداى تعالى او را قوى گرداند و مرا قوت دهد تا بر خشك به زيادت تو مىآيم نقى عليه السلام ، گفت : خداى [ گ 234 ] ترا و اسب ترا قوت دهاد . گفت : بعد از آن چنان شد كه ابو هاشم نماز در بغداد بكردى بامدادى ، و نزد نقى رفتى نماز پيشين در سرّمن‌رآى ، با امام بكردى ، و هم بر آن اسب نماز