كرد . من ترسان و لرزان بيرون آمدم ، و مهابت وى چنان در من كار كرد كه وصف نتوانم كرد . چون با نزد متوكل آمدم فرياد و گريه شنيدم ، گفتم : كه حال چيست ؟
گفتند : متوكل را بكشتند . مرا يقين شد كه او امام است ، امامى شدم .
عبد اللّه بن طاهر گويد ، متوكل مرا بخواند از بهر كارى ، مدتى به سرّمنرآى بودم پس عزم بغداد كردم خطى با ابو الحسن على النقى ، عليه السلام ، نوشتم و دستورى جواب نوشت كه بعد از سه روز محتاج تو باشند ، دو چيز پديد آيد من به صيد رفتم و جواب خط نقى عليه السلام ، كه به من نوشته بود فراموش كردم با راه مطره ؟ كرديم . چندى برفتم . چون فرو آمدم ، و جماعتى خاصگيان با من فرو آمده بودند ، و نشسته نگاه كردم . صد سوار ديدم از پس ايشان ، صد ديگر ديدم كه آمدند ، گفتند : منتصر ترا مىخواند .
گفتم : حال چيست ؟
گفت : متوكل را كشتند . منتصر را بيعت كردند ، و احمد بن الخصيب را وزارت دادند .
در ظهور معجزات وى ، عليه السلام ، در چيزى چند غريب
صالح بن سعيد گويد : پيش نقى عليه السلام ، رفتم آن روز كه به سرّمنرآى رسيد در خان صعاليك او را فرو آورده بودند .
گفتم : نفس من فداى تو باد ، در همه چيزها نقص و اهانت تو مىخواهند تا ترا در خان صعاليك فرو آوردند .
گفت : بدينجا بنگر ، اى سعيد ، و به دست اشارت كرد به مرغزارى ، در آنجا آبهاى روان و چيزهاى خوش و ولدان ؛ گويى لؤلؤ مكنوناند . چشم من متحير بماند .
گفت : هر جا كه باشيم اين از آن ماست ، از بهر ما ساز دادهاند ، ما نه