در خان صعاليكيم !
محمد بن الحسن الاشتر العلوى گويد : من با پدر به در خانه متوكل بوديم ، و جماعتى از اشراف حاضر بودند [ گ 233 ] از طالبى و عباسى و جعفرى ؛ على نقى عليه السلام بيامد ، جملهء با وى برفتند تا او در اندرون رفت بعضى با بعضى مىگفتند چرا از بهر وى پياده مىرفتى ، نه او از ما شريفتر است ، و نه به سال از ما بزرگتر ، و نه از ما عالمتر ؟ گفتند : بعد ازين با وى نرويم .
ابو هاشم جعفرى گفت : و اللّه چون او ببينيد خوار و ذليل با وى برويد .
ناگه على نقى عليه السلام ، بيرون آمد جمله با وى برفتند . ابو هاشم جعفرى گفت :
نه دعوى كرديد كه با وى نرويد .
گفتند : چون او را بديديم نتوانستيم كه با وى نرويم .
حسن بن على گويد : شخصى نزد على نقى عليه السلام آمد ، مىگريست و مىلرزيد ، گفت : يا بن رسول اللّه ، والى پسر مرا بگرفته است ، و مىگويد تو از موالى علىنقىاى ، او را به دست فلان كس داد از حاجبان خود ، و فرمود كه بفلان جا برد ، و از سر كوه در اندازد ، و هم آنجا در كوه او را در خاك كند .
نقى عليه السلام گفت : چه مىخواهى ؟
گفت : آنچه پدر شفيق به فرزند خواهد گفت . برو كه فردا نماز شام ، پسر پيش تو آيد و ترا خبر دهد از عجايب . مرد برفت ، شادمان . روز ديگر چون شب درآمد پسر را ديد به صورتى نيكو مىآمد .
گفت : خبر ده مرا از حال خود ، اى پسر .
گفت : فلان حاجب مرا پيش كوه برد . چون بدانجا رسيديم ، خواست كه آنجا بخسبد ، و روز ديگر مرا بالاى كوه برد ، و به زير اندازد گورى در آن وقت از بهر من بكند ، آنجا من مىگريستم ، و موكلان مرا نگاه مىداشتند . ده كس را ديدم كه بيامدند و من از ايشان نيكوتر نديده بودم . روىهاى نيكو و
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 818
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٨١٨