تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 818

مساهمون:

ص٨١٨
در خان صعاليكيم ! محمد بن الحسن الاشتر العلوى گويد : من با پدر به در خانه متوكل بوديم ، و جماعتى از اشراف حاضر بودند [ گ 233 ] از طالبى و عباسى و جعفرى ؛ على نقى عليه السلام بيامد ، جملهء با وى برفتند تا او در اندرون رفت بعضى با بعضى مىگفتند چرا از بهر وى پياده مىرفتى ، نه او از ما شريف‌تر است ، و نه به سال از ما بزرگتر ، و نه از ما عالم‌تر ؟ گفتند : بعد ازين با وى نرويم . ابو هاشم جعفرى گفت : و اللّه چون او ببينيد خوار و ذليل با وى برويد . ناگه على نقى عليه السلام ، بيرون آمد جمله با وى برفتند . ابو هاشم جعفرى گفت : نه دعوى كرديد كه با وى نرويد . گفتند : چون او را بديديم نتوانستيم كه با وى نرويم . حسن بن على گويد : شخصى نزد على نقى عليه السلام آمد ، مىگريست و مىلرزيد ، گفت : يا بن رسول اللّه ، والى پسر مرا بگرفته است ، و مىگويد تو از موالى علىنقىاى ، او را به دست فلان كس داد از حاجبان خود ، و فرمود كه بفلان جا برد ، و از سر كوه در اندازد ، و هم آنجا در كوه او را در خاك كند . نقى عليه السلام گفت : چه مىخواهى ؟ گفت : آنچه پدر شفيق به فرزند خواهد گفت . برو كه فردا نماز شام ، پسر پيش تو آيد و ترا خبر دهد از عجايب . مرد برفت ، شادمان . روز ديگر چون شب درآمد پسر را ديد به صورتى نيكو مىآمد . گفت : خبر ده مرا از حال خود ، اى پسر . گفت : فلان حاجب مرا پيش كوه برد . چون بدانجا رسيديم ، خواست كه آنجا بخسبد ، و روز ديگر مرا بالاى كوه برد ، و به زير اندازد گورى در آن وقت از بهر من بكند ، آنجا من مىگريستم ، و موكلان مرا نگاه مىداشتند . ده كس را ديدم كه بيامدند و من از ايشان نيكوتر نديده بودم . روىهاى نيكو و