تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 816

مساهمون:

ص٨١٦
بود كه مىگويد ، من غيب ميدانم تا چرا از ميان اين همه اين قدر زرد است ؟ گفتم : يا امير المؤمنين ، او دعوى غيب نمىكند . روز ديگر ، بامداد پيش على نقى آمدم ، عليه السلام ، حال و قصه با وى بگفتم ، گفت : برو [ گ 232 ] بن آن زرد بكن كه كاسه سرى ريزيده است ، كه در زير آن است زردى آن شاخ از بخار كلهء آن سر است برفتم ، و آن را بكندم . چنان بود كه او گفته بود . پس مرا گفت : اين سخن با كس مگوى الا كسى كه مثل تو باشد . ابو هاشم جعفرى گويد به مدينه بودم در آن وقت كه بغا آنجا بود در زمان واثق به طلب اعراب . على نقى ، عليه السلام ، گفت : بيا ، تا بيرون رويم ، و اين ترك را ببينيم . تركى بر ما بگذشت على نقى به تركى با وى سخن گفت ، او از اسب فرو آمد ، و بوسه بر سنب اسب نقى داد ، گفت : من بازپس ايستادم ، و از ترك پرسيدم كه چه گفت به تو ؟ گفت : اين نبى است ؟ گفتم : اين نه نبى است . گفت : مرا به نام مىخواند كه در كودكى مرا بدان نام خواندندى در بلاد ترك ، تا اين ساعت كس ندانست . روايت است از حسن بن جمهور كه گفت از سعيد كوچك حاجب شنيدم كه گفت پيش على بن صالح حاجب رفتم ، گفتم يا با عثمان ، من نيز از اصحاب تو شده‌ام ، و سعيد امامى بود . گفت : هيهات . گفتم : بلى و اللّه ، گفت : چون بود ؟ گفتم : متوكل مرا بفرستاد تا كه نزد على بن محمد نقى روم . و حال او بازدانم كه چه مىكند . چون برسيدم او نماز مىكرد . من بر پاى ايستادم تا او فارغ شد . آنگه روى به من كرد ، گفت : اى سعيد ، يعنى متوكل از دنبالهء من بازنمىگردد - تا آن وقت كه او را پاره پاره كنند مرا گفت برو ؛ به دست اشارت
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 816 | محمد بن حسين رازي