ديگر از اهل گورستانى .
سعد گفت : طعام بخورديم ، و بيرون آمديم . روز ديگر مرد رنجور شد ، و روز سيوم بامداد بمرد و پسين دفنش كردند .
همو گويد : على نقى عليه السلام ، بر وليمهاى « 1 » خواندند به سرمنرأى . چون در اندرون رفتيم . مردى بازىها مىكرد ، و نقى را وقار نمىنهاد . نقى گفت :
او ازين طعام نخورد و خبرى بعضى از اهل وى به دو رسد كه عيش او منغص كند .
طعام بياوردند .
مرد گفت : بعد ازين هيچ خبر نخواهد بودن ، و سخن على نقى باطل شد .
دست بشست ، و دراز كرد تا طعام بخورد . در حال غلامش درآمد ، و مىگريست گفت : مادر را درياب كه از بام افتاد ، و نزديك است كه بميرد هيچ از طعام نخورده بود برخاست و بيرون رفت .
جعفر گفت : در امامت نقى ، عليه السلام ، به شك بودم . چون اين بديدم ، مرا يقين شد كه او امام است .
ابن يعقوب گويد : محمد بن الفرج را به سرمنرأى پيش از مرگ او نماز شامى . على نقى ، عليه السلام ، او را ديد نظر تيز در روى وى كرد . روز ديگر محمد بن الفرج رنجور شد ، من به پرسش وى رفتم ، بعد از چند روز گفت :
ابو الحسن نقى ، عليه السلام ، جامهاى به من فرستاد و با من نمود پيچيده ، و زير سر من نهاده بود ، گفت : محمد وفات يافت ، او را در آن جامه دفن كردند .
در ذكر ظهور معجزات وى از غايبات
روايت كنند از منتصر بن المتوكل كه او گفت پدرم ، مورد در باغى بكاشت چون آن مورد برآمد ، و نيك شد فراشان را بفرمود تا جامهاى بيفگندند ميان باغ كه مورد كاشته بود ، و من پيش او ايستاده بودم . سر برداشت ، و مرا گفت :
يا رافضى از خداى ، تو سياه بپرس ازين اصل زرد ، مگر چندى زرد در ميان آن
هامش
( 1 ) در اصل : لئيمه