گفتم : سبحان اللّه ، ابو الحسن نقى اين به من نوشت ، و من محبوس ، اين عجب است بعد از چند روز بندها از پاى من برگرفتند ، و از حبس بيرون آوردند من خطى به دو نوشتم ، تا دعا كند تا املاك من با من دهند . جواب نوشت با تو دهند ، و اگر ندهند ترا زيان ندارد .
محمد بن على النوفلى گويد ؛ چون محمد بن الفرج به سرمنرأى آوردند ، فرمان نوشتند ، كه املاك با وى دهند . فرمان به دو نرسيده بود كه وفات يافت .
روايت كند ، ابو يعقوب ، كه على نقى ، عليه السلام ، ديدم كه با محمد بن الخصيب مىرفت . نقى آهسته مىراند . ابن الخصيب گفت : بر آن كه نفس من فداى تو باد نقى عليه السلام ، گفت : تو مقدمى . بعد از چهار روز تير بر پاى ابن الخصيب نهادند ، و بعد از چند [ گ 231 ] روز او را بكشتند .
روايت كنند از حسن بن محمد جمهور ، كه گفت مرا دوستى بود اديب ، پسر بغا بود ، مرا گفت : چون از سراى پسر خليفه بازگرديد ، گفت : امروز على نقى را حبس كردند ، و به اكراه به دست من دادند ، شنيدم كه مىگفت : من نزد خداى تعالى گرامىترم از آن ناقه صالح ،
« تَمَتَّعُوا فِي دارِكُمْ ثَلاثَةَ أَيَّامٍ ذلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ »
و سخن نه فصيح گفت ، و آيت نيز آهسته خواند . اين چه معنى دارد ! گفتم : وعيد كرده است بعد از سه روز ، بنگر كه چه مىباشد . روز ديگر او را هلاك كردند و عذر خواست . روز سيوم باغر و يعدلون ( ؟ ) و او تامش با جماعتى او را بكشتند و پسرش منتصر به امارت بنشست .
سعد بن سهلويه بصرى ، المعروف بالملاح كه گويد ، وليمهاى بود از آن يكى از خلفاء ، نقى عليه السلام بدانجا خواند . چون در اندرون رفتيم از مهابت و جلالت نقى عليه السلام خاموش شدند . اما جوانى در ميان بود . او را وقار نمىنهاد و بازى مىكرد ، و مىخنديد . نقى ، عليه السلام ، روى با وى كرد ، گفت : به همه دهان مىخندى ، و از ذكر خداى تعالى غافلى ، و تو بعد از دو روز