من در دهان نهادم ، و اللّه كه آن وقت از آنجا بيرون آمدم كه به هفتاد و سه زبان سخن مىگفتم و مىتوانستم گفت ، اول به هندى .
در ذكر معجزهء وى ، عليه السلام ، از آجال خلق
روايت كنند از خيزران ساباطى كه او گفت : نزد على نقى رفتم عليه السلام به مدينه . گفت : چه خبر دارى از واثق ؟
گفتم : نفس من فداى تو باد ، كه من بيرون آمدم او سلامت بود ، و ده روز است كه من از پيش وى بيامدم ، گفت : مردم مىگويند كه بمرد ، مرا معلوم شد كه از خود مىگويد . پس گفت : حال جعفر چيست : گفتم : محبوس است به نوعى كه هرچه به تو گفت : اين ساعت امارت از آن وى است .
گفت : ابن الزيات چه مىكند ؟
گفتم : مردم با وىاند ، و حكم و فرمان از آن وى است .
گفت : آن شوم است بر وى . آنگه خاموش شد .
پس گفت : از مقادير و حكم خداى چاره و گزير نيست .
پس گفت : واثق مرد ، و جعفر متوكل به امارت نشست ، و ابن زيات را كشتند .
گفتم : چه وقت ؟ گفت : به شش روز بعد از آنكه تو بيرون آمدى .
محمد بن الفرج الزمجى « 1 » گويد : على نقى خطى نوشت : يا محمد ، حال خود جمع كن ، و بر حذر باش .
گفت : ندانستم كه برين چه مىخواهد . ناگه رسولى آمد ، و مرا بند آهنين برنهاد ، و از وطن ببرد ، و جملهء املاك من موقوف كردند ، و هشت سال در حبس بماندم . پس نامهء نقى ، عليه السلام ، به من رسيد ، گفت : يا بن محمد بن الفرج ، در جانب غربى فروميا .
هامش
( 1 ) گويا ، الرخجى ، باشد