تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 812

مساهمون:

ص٨١٢
من سخن مىگفت . من شكايت كردم از دست تنگى . دست در ميان ريگ كرد آنجا كه نشسته بود ، و مشتى از آن به من داد ، گفت : اين قدر ترا كفايت باشد يا با هاشم ، و پنهان‌دار . من آن را ضبط كردم ، و بازگرديدم . چون نظر بر آن كردم چون آتش مىفروخت ، زر سرخ بود . زرگرى را به خانه بردم ، گفتم : اين را بگداز . بگدازانيد ، گفت : هرگز زر سرخ نديدم ، به ريگ مىماند ، از كجا آورده‌اى ؟ عجب‌تر ازين نديده‌ام ! گفتم : چيزيست كه مرا بود از روزگار قديم ، پير زنان ما از بهر ما ضبط كرده بودند . اين قدر مانده بود . و ابو هاشم گويد : به حج رفتم در آن سال كه بغا به حج رفته بود . چون به مدينه رفتيم ، پيش على نقى ، صلوات اللّه و سلامه عليه ، او را ديدم كه بر نشسته بود ، و به استقبال بغا مىرفت . سلام كردم ، گفت : اگر مىخواهى با من بيا . با وى رفتيم تا از مدينه بيرون رفتيم ، به صحرايى رسيديم . نظر با غلام كرد ، گفت : برو ، و اول لشكر بنگر . پس مرا گفت : فرو آى . فرو آمديم ، و انديشه من چنان بود كه ازو چيزى بخواهم ، و شرم مىداشتم ، و در آن تفكر مىكردم . گفت : على نقى تازيانه [ گ 230 ] بر زمين بكشيد ، و نقش انگشترى سليمان بن - داود ، عليهما السلام ، يعنى آن نقش بر زمين كرد . نظر كردم ، در اول حرف ، حرف ، نوشته بود بستان ، و در آخر حرفى ديگر نوشته بود : پنهان دار . پس به تازيانه برگرفت ، و به من داد . سكه نقره صافى بود ، چهارصد دينار . گفتم : مادر و پدر من فداى تو باد ، عظيم محتاج بودم ، و مىخواستم كه بگويم ، و شرم مىداشتم ، و اللّه يعلم حيث يجعل رسالاته ، پس برنشستيم . همو گويد ، در پيش نقى عليه السلام رفتيم ، با من گفت ، سخن به هندى ، نتوانستم كه جواب دهم . ركوه‌اى پيش وى نهاده بود ، پر از سنگ‌ريزه ؛ سنگى از آن برگرفت ، لحظه‌اى در دهان نهاد ، آنگاه بيرون آورد ، و به من داد .