گفت : جمله را بكشت . گفتم جمله .
گفت : بلى ، و اللّه ، گفت : مىخواهى كه ايشان را ببينى ؟
گفتم : بلى . اشارت كرد ، گفت : در اندرون پرده رو . در اندرون پرده رفتم ، ايشان را ديدم نشسته ، و ميوه مىخوردند .
در ظاهر شدن معجزه وى ، عليه السلام ، با درخت و آب
يحيى بن هرثمه گويد : من ابو الحسن ، على نقى عليه السلام را از مدينه به سر من رأى مىبردم ، در زمان متوكل . روزى در راه تشنه شديم سخت ، و من و جمله گفتيم ، تشنگى بر ما غالب شد . نقى عليه السلام ، گفت : اين ساعت به آبى رسيم شيرين . اندكى برفتيم ، درختى ديدم ، زير درخت چشمهء آب بود سرد خوش . آنجا فرو آمديم ، خود و چهارپايان سير بخورديم ، و راويهها پر كرديم ، و برفتيم ، و من شمشير به شاخ درخت در آويخته بودم . فراموش كرديم ، و چون پارهاى رفته بوديم ، ياد آمد . به غلام گفت : بازگرد ، شمشير بر درخت رها كردم بيار . غلام بدوانيد ، شمشير برگرفت ، مىآمد لرزان و مدهوش .
گفتم : ترا چه بوده است ؟
گفت : نزد درخت رسيدم ، شمشير ديدم معلق ايستاده ؛ نه چشمه آب بود و نه درخت .
من اين حال معلوم نقى ، عليه السلام كردم ، گفت : سوگندى بخور كه اين سخن با هيچ كس نگويى . سوگند خوردم كه با كس نگويم .
ذكر معجزهء ديگر بر ريگ و سنگ ، عليه السلام
ابو هاشم جعفرى گويد : با على نقى بودم ، عليه السلام ، از سرمنرأى بيرون رفتيم قومى را ديد كه از مدينه رسيده بودند غاشهء زين از بهر نقى عليه السلام بر زمين نهادند ، و او احوال مىپرسيد . من نيز فرو آمدم و پيش وى بنشستم . با