تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 810

مساهمون:

ص٨١٠

باب پنجاه و هشتم در ذكر بعضى از معجزات على بن محمد النقى صلوات اللّه و سلامه عليه

روايت كند محمد بن حمدان از ابراهيم بن بلطون از پدرش كه گفت : من جلاد متوكل بودم از ديرگاه باز ، پنجاه غلام از خزر به دو فرستاده بودند . مرا فرمود كه ايشان را نگاه دارم و كارسازى ايشان كنم . چون سالى بگذشت من پيش وى ايستاده بودم . على نقى عليه السلام ، در پيش وى آمد . چون بنشست ، مرا فرمود تا غلامان را بيرون آرم ، از خانه‌هاى ايشان بيرون آوردم . چون نظرشان بر نقى افتاد ، عليه السلام ، جمله سجده كردند . متوكل را صبر نماند . برخاست بيرون رفت ، و پاها مىكشيد تا در پس پرده شد . نقى عليه السلام برخاست ، و بيرون رفت متوكل را معلوم شد كه نقى بيرون رفت . بيرون آمد ، گفت : يا بلطون ، اين چه بود كه اين غلامان كردند ؟ گفتم : و اللّه ، كه نمىدانم . گفت : ازيشان بپرس . از ايشان پرسيدم ، چرا چنين كرديد ؟ گفتند : اين مردى است [ گ 229 ] كه هر سال نزد ما آيد ، و دين بر ما عرضه كند ، و ده روز در بلاد ما بنشيند ، و او وصى نبى مسلمانان است ، مرا بفرمود كه ايشان را بكش . هر پنجاه را بكشتم چون شب درآمد ، پيش نقى رفتم ، عليه السلام ، تا حال با وى بگويم . خادمى بر در خانه ايستاده بود ، گفت : يا بلطون ، حال غلامان چيست ؟