موفق خادم گفت : سر نامه بگشا ، و باز كن . او سر نامه باز كرد ، پيش وى بگسترانيد . نظر در آن كرد . پس گفت : يا محمد ، چشم ترا چه رسيد ؟ گفتم :
يا بن رسول اللّه ، چشمم به درد آمد ، و روشنايى برفت ، چنين كه مىبينى . گفت :
دست دراز كرد ، و بر چشم من فرو ماليد . بينا شدم ، و پاى وى بوسه دادم . من بازگشتم با چشمهاى روشن .
اسماعيل بن عياش هاشمى گويد : روز عيد نزد ابو جعفر رفتم ، شكايت كردم از درويشى . گوشه سجاده برداشت ، و از ميان خاك تيره سكهاى برگرفت ، به من داد . به بازار بردم ، برسختم . شانزده دينار زر سرخ بود ، آن را در مهمات صرف كردم . و اللّه اعلم .
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 809
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٨٠٩