تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 808

مساهمون:

ص٨٠٨
گفت : بلى ، برنشست ، و با من به نخاس آمد ، و كنيزكى را ديد ، گفت : اين را بخر . بخريدم ، پسرم محمد ازو بوجود آمد . چنان كه او فرموده بود . عمران بن محمد اشعرى ، كه او گويد : در پيش ابو جعفر بن محمد التقى ، عليه السلام ، شدم . چون از همه حاجات فارغ شدم ، گفتم : والده حسن سلام مىرساند ، جامه مىخواهد از آن تو از بهر كفن خود . گفت : او از آن مستغنى است ، بيرون آمدم ، و ندانستم كه معنى اين سخن چيست . خبر به من رسيد كه چهارده روز بود كه مرده بود ، در آن وقت [ گ 228 ] كه من طلب كفن او مىكردم . ابن ارومه گويد : معتصم ، بعضى از وزراء و نزديكان خود بخواند ، گفت گواهى دهيد از بهر من به دروغ ، بر محمد بن على بن موسى الكاظم ، و خطهاى چند نويسيد كه مىخواهد كه خروج كند بر من . پس ابو جعفر را عليه السلام بخواند . تو مىخواهى كه خروج كنى بر من ! گفت : به خدا كه خلاف است . گفت : فلان ، و فلان گواهى مىدهند . ايشان را حاضر كرد ، گفت : اين‌ها همه گواهند . ايشان گفتند : اين نامه‌ها همه از غلامان تو بستديم ؛ گفت ، ابو جعفر دست‌ها برداشت ، گفت : خدايا ، اگر دروغ بر من نهند تو ايشان را بگير ، گفت : آن غرفه در لرزش آمد ، و مىرفت و هر گه يكى از ايشان برمىخاست ، معتصم گفت : يا بن رسول اللّه ، اى جوان ، آنچه گفتى دعا كن به خدا تا ساكن گرداند . ابو جعفر ، عليه السلام ، گفت : خدايا ساكن گردان كه تو مىدانى كه ايشان عدو تواند ، و عدو من . محمد بن ميمون گويد : من با رضا عليه السلام ، به مكه بودم پيش از آنكه به خراسان رفت . او را گفت : مىخواهى كه به مدينه روم ، خط نويس ، تا من به ابو جعفر رسانم . تبسمى بكرد ، خط نوشت . چون به مدينه رسيدم ، چشم‌هاى من برفته بود . خادم ابو جعفر عليه السلام ، از مهد بيرون آورد و نامه بستد و به