خانه بيرون كن .
زيدى گفت : گواهى دهم كه خدا يكيست ، و محمد رسول و بندهء اوست ، و تو امام و حجتى .
روايت كند عباس بن سندى بن بكير كه گفت : با ابو جعفر ، عليه السلام ، گفتم : عمه من رنجور بود ، و از باد در رنج است . گفت : او را پيش من آور .
او را نزد ابو جعفر بردم ، گفت : از چه مىنالى ؟
گفت : از درد زانو . دست از بالاى جامه بر زانوى وى بماليد بيرون آمد ، او را هيچ رنج نبود ، به فرمان خداى .
روايت كند يوسف بن زياد ، از حسن بن على ، از پدرش كه او گفت : مردى نزد محمد تقى صلوات اللّه عليه آمد ، گفت : اى پسر رسول خدا ، پدر من ناگه بمرد ، و او را دو هزار دينار زر بود ؛ نمىدانم كه كجاست . فرزندان بسيار دارم و از موالى شماام .
گفت : چون به خفتن گذاردى ، صد بار صلوات بر رسول و آلش فرست كه پدر تو خبر دهد كه مال كجاست . مرد بعد از نماز خفتن صد بار درود بر مصطفا و اولاد وى فرستاد . چون بخفت ، پدر در خواب ديد ، گفت : اى فرزند ؛ مال در فلان موضع نهاده است . برفت ، و آن دو هزار دينار برگرفت و پدر ايستاده بود ، گفت :
اى پسر برو ، و پسر رسول را خبر ده كه من راه نمودم ترا كه او مرا فرمود .
او پيش تقى ، عليه السلام ، رفت ، او را خبر داد ، گفت : حمد و ثنا خداى را كه ترا گرامى كرد و برگزيد .
روايت كنند ، از صالح بن عطيه ، گفت : به حج رفتم . چون نزد ابو جعفر عليه السلام ، رسيدم ، شكايت كردم از تنهايى ، گفت : از حرم بيرون نروى تا كنيزك خرى ، و خدا ترا پسرى دهد از وى .
گفت : مىفرمايى كه بخرم ؟
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 807
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٨٠٧