تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 806

مساهمون:

ص٨٠٦
گفت : روزى در مدينه بود ، طعام بياوردند ، گفت : نخوريد . من گفتم : كه غيب به شما آمده است ؟ گفت : خباز را بياوريد . او را بياوردند . گفت : ترا كه فرمود كه مرا زهر دهى ؟ گفت : نفس من فداى تو باد ، فلان كس . پس بفرمود تا طعام برگرفتند ، و طعامى ديگر بياوردند . همچنين روايت كند از پدر خود ، گفت : قومى از اهل مدينه مرا خبر دادند كه ايشان ترددى مىكردند نزد ابو جعفر ، و او در كوشك احمد بن يوسف فرو آمده بود . گفتند : يا ابا جعفر ، ترتيب راه ساختيم ، و همه روز غم آن مىخوريم . تقى ، عليه السلام ، گفت : بيرون نرويد تا آب بدست‌ها برنگيريد ، ازين درها كه مىبينيد . ايشان عجب بماندند ، و حال چنان شد كه از آنجا بيرون نيامدند ، تا بدست‌ها آب از آنجا برگرفتند [ گ 227 ] و از پدر خود روايت كند كه قومى از اهل مدينه ، چون مأمون ابو جعفر را بخواند ، و او به تكريت بود . عزم روم داشت . در راهى مىرفت ، در گرمايى گرم ، كه در آن نه آب بود ، و نه حوضى ، و نه بركه‌اى ، تشنه شد . ابو جعفر به غلام گفت : دنب اسب من بربند . مردم عجب بماندند ، و ايستاده بودند تا دنب اسب بربست ، و عمر بن ابى الفرج عجب بمانده بود . و استهزا مىكردند . قدر دو ميل برفتند . آبى ديدند كه از جويى بر بالا افتاده بود ، و جمله روى صحرا پر از آب ايستاده بود . او بگذشت ، و جمله خلق بازايستادند تا دنب‌هاى اسبان بازببستند ، و در آن آب بگذشتند . عمر بن ابى - الفرج گويد اگر برادر من آن بديدى ، كافر شدى . حسن بن ابى عثمان الهمدانى ، گويد : جماعتى از اصحاب ما از اهل رى پيش ابو جعفر عليه السلام آمدند ، و با ايشان شخصى بود ، زيدى ؛ از ابو جعفر عليه السلام مسأله‌اى پرسيد . غلام را گفت : دست اين مرد بگير ، و او را از
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 806 | محمد بن حسين رازي