دو سال پيش من بود ، آن روز كه يحيى بن عمران بمرد ، سر نامه بگشودم ، نوشته بود كه قيام نماى بدانچه يحيى قيام بدان نموده بود . محمد بن عيسى و يحيى و اسحاق ، پسران سليمان بن داود كه ابراهيم بن محمد اين نامه بر ما خواند ، آن روز بود كه يحيى مرده بود در گورستان ، و ابراهيم بن محمد گفتى : من از مرگ نمىترسم مادام كه يحيى زنده است ، پسر عمران .
روايت است از امية بن على كه گفت كه به مدينه بودم ، و هر روز نزد ابو جعفر ، عليه السلام ، رفتمى ، و رضا عليه السلام به خراسان بود . خويشان و و عمان رضا نزد او مىآمدند به سلام وى . روزى چون بيرون مىرفتند كنيزك را بخواند ، گفت : ايشان را بگو تا كارسازى ماتم بكنند . چون پراكنده مىشدند ، گفتند پرسيدم : كه ماتم كه ؟ روز ديگر او نيز جامهء تعزيت پوشيده بود .
گفتند ماتم كيست ؟
گفت : ماتم بهترين آنها كه در روى زميناند . بعد از چند روز خبر موت رضا ، عليه السلام ، برسيد ، و او در آن روز مرده بود .
در خبر دادن ابو جعفر عليه السلام از غايبات
روايت كند ، محمد بن ابو القاسم كه گفت : عامهء اهل مدينه روايت كردهاند كه رضا ، صلوات اللّه عليه ، نامه نوشته بود كه بارهايى چند به دو فرستند و غير آن .
چون آن را ببردند بعد از چند روز ، ابو جعفر ، عليه السلام ، كس فرستاد ، و آن را بازگردانيد ، ندانستندى كه سبب چيست . چون خبر مرگ رضا عليه السلام برسيد ، بنگريستند ، رضا در آن وقت وفات يافته بود كه ابو جعفر ، عليه السلام ، فرموده بود كه بازگردانيد .
روايت كند محمد بن ابى القاسم كه گويد از پدر خود ، كه او گفت : من شنيدم از عمر بن الفرج كه او گفت : چيزى شنيدم از ابو جعفر كه اگر برادر من آن را بديدى كافر شدى . پرسيدند كه آنچه چيز است ؟