قصه نوشت او را بگوى كه از شام به كوفه برد ، و از كوفه به مكه ، و از مكه با شام آورد به يك شب تا ترا ازين حبس بيرون آرد . من غمناك شدم ، و دلتنگ با نزد وى نرفتم . روز ديگر برفتم تا حال وى معلوم كنم . چون به در حبس رسيدم خلقى عظيم ديدم آنجا از سواران و موكلان و صاحب سخن درهم افتاده ، گفتم :
چه بوده است ؟
گفتند : آن شخص كه دعوى نبوت مىكرد برفته است ، كس نمىداند كه كجا رفت ، و چون برفت خالد زيدى بود چون اين حال بديد امامى شد .
روايت است از ريان بن شبيب كه او گفت : ابو جعفر ، عليه السلام ، چون به بغداد بود و از بغداد بازمىگشت كه به مدينه رود با ام الفضل ، چون به شارع كوفه رسيد خلق بسيار با وى بودند ، به وداع وى رفته . چون نزديك سراى مسيب رسيد ، آفتاب فرو رفت ، فرو آمد و در مسجد رفت . در ميان مسجد ، درخت كنار بود ، بر نياورده بود . ركوهاى بخواست پرآب ، و در بن درخت ريخت ، و به نماز شام مشغول شد . خلق از پس وى نماز كردند . در ركعت اول ، الحمد ، و اذا جاء نصر اللّه ، بخواند ، و در دوم ، الحمد ، و قل هو اللّه احد ، بخواند و قنوت بخواند پيش از ركوع ، و نماز تمام كرد ، و سلام بازدادند . زمانى توقف كرد . پس برخاست ، و چهار ركعت نماز نافله كرد ، و دعاء تعقيب [ گ 226 ] بخواند ، و سجده شكر بكرد . پس برخاست . و پيش درخت رفت ، كنار برآورده بود . بسيار خلق عجب بماندند ، و از آن بخوردند ، كنارى شيرين بود ، و هيچ استخوان نداشت ، وانگه خلق را وداع كرد و برفت .
در ذكر دانش وى در آجال ، عليه السلام
روايت كنند از ابراهيم بن محمد الهمدانى كه او گفت : من با ابو جعفر بن - على ، عليهما السلام ، بودم ، و درست آن است كه گفت ابو جعفر نامهاى به من نوشته بود ، و فرمود كه آن را نگشايم الا بعد از موت يحيى بن عمران . گفت نامه