تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 778

مساهمون:

ص٧٧٨
گفت : ريان بن الصلت مىخواهد كه مرا سلام كند ، و جامه‌اى مىخواهد از جامه‌هاى من ، و عطايى از دراهم من ، بىآنكه من سخن گويم . او را دستورى دادند . در اندرون رفت ، سلام كرد . او را دو جامه بداد ، و سى درم ؛ على بن - ابراهيم گويد ، ريان بن الصلت گفت : چون عزم عراق كردم ، در اندرون خود گفتم بروم ، و وداع كنم رضا را ، و ازو جامهء تن او خواهم از بهر كفن ، و دراهمى چند كه از بهر دختران كه به انگشترى كنم . چون وداع وى كردم از گريه و غم و مفارقت وى آن را فراموش كردم . چون از پيش وى بيرون آمدم آواز داد ، يا ريان ، بازگرد . بازگرديدم . گفت نمىخواهى كه پيراهنى از آن من به تو دهم تا كفن كنى خود را ، و درهمى چند كه از بهر دختران خود با انگشترى كنى . گفتم : يا مولايى ، در اندرونم بود كه بخواهم ، اما غم فراغ تو از يادم برد . بالش را برگرفت و پيراهنى از زير آن بيرون آورد ، و گوشهء نماز لق برداشت ، و سى درم از آنجا بيرون آورد و به من داد . همچنين روايت كند از احمد بن محمد بن ابى نصر البزنطى كه گفت : من به شك بودم در امامت رضا عليه السلام ، نامه نوشتم به دو ، دستورى خواستم كه به خدمت وى روم . در دل خود گفتم ، چون نزد وى رسم ، سه معجزه از وى بپرسم و آنها را در دل خود ثبت كرده بودم . جواب نامه بيامد : خداى عاقبت دهاد ما را و تو را ، دستورى خواستن و در پيش من آمدن سخت است ، اين قوم كه ملازم‌اند منع مىكنند ، اين ساعت نتوانى پيش من آمدن ، و بعد از اين ان شاء اللّه ميسر شود ، و جواب آن سه آيات كه در دل خود داشتم ، و انديشه مىكردم ، و با هيچ كس نگفته بودم نوشته بود و فرستاده .

در خبر دادن وى از اجل بعضى

روايت كند حاكم از نانهاد ( ؟ ) از سعد بن سعد ، كه رضا عليه السلام نظر كرد به شخصى ، گفت : يا عبد اللّه ، وصيت كن بدانچه مىخواهى ، و كار بساز از آنچه ازش گزير نيست . بعد از سه روز مرد بمرد .