باب پنجاه و پنجم در ذكر معجزات مولانا على بن موسى الرضا عليه السلام
روايت كنند از ابو سعيد بن محمد بن زياد و على بن محمد بن زياد ، از پدر خود از حسن عسكرى عليه السلام ، از پدرش ، از جدش محمد بن على النقى ، از رضا صلوات اللّه عليهم كه چون مأمون ، رضا را ولى عهد كرد ، باران نمىآمد . قومى از مبغضان و حسودان مىگفتند به بركت آنكه او را ولى عهد كرد باران منقطع شد و آن را به گوش مأمون رسانيدند . مأمون را سخت آمد ، به رضا گفت :
اگر دعا كنى تا خداى تعالى باران فرستد كه خلق محتاجاند سخت نيكو باشد .
رضا گفت : بلى .
مأمون گفت : كى خواهى كرد ؟
رضا گفت : روز دوشنبه . و روز آدينه بود كه مأمون اين سخن گفت .
رضا گفت : دوش رسول و امير المؤمنين را صلوات اللّه و سلامه عليهما به خواب ديدم ، در خواب گفت : اى فرزند ، روز دوشنبه به صحرا رو ، و باران خواه كه خداى تعالى باران بفرستد و خبر دهى ايشان را بدانچه خداى تعالى به تو نمايد تا ايشان را علم زيادت شود ، به فضل و جاه تو نزد خداى عز و جل .
روز دوشنبه رضا عليه السلام بر منبر رفت و خلق بسيار بيرون آمدند و انتظار وى مىكردند . رضا عليه السلام بر منبر رفت ، حمد و ثناى خداى تعالى كرد ، و بر رسول صلى اللّه عليه و آله صلوات فرستاد ، گفت : خدايا تو حق ما